تبلیغات
جوانان مسجد ابوبکر صدیق (رض) شهرستان خواف - ثروت عبرت آمیز
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

جوانان مسجد ابوبکر صدیق (رض) شهرستان خواف
 

به وبلاگ من خوش آمدید
 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390 توسط

شخصی صحرانشین از برای زندگی خویش و گذراندن آن در بیابان مشغول کندن خارهای آن بود و آنها را به بازار می برد و با فروش آنها معاش زندگی خویش را بدست می آورد. یک روزهنگامی که مشغول چیدن خارهای بیابان بود با کندن خاری متوجه چیز عجیبی در زیر خار شد ، کنجکاو شده و مشغول به کنار زدن خاک های زیر بوته شد تا این که به جسد نیمه سالم مرده شخصی برخورد. به جستجویش ادامه داد تا اینکه جسدش را تا نیمه بدن از خاک درآورد در زیر بغل یک دست استخوان شده او کیسه ای و در دست دیگرش که تا نیمه استخوان شده بود یک بطری بود، که ابتدا متوجه بطری نشد و کیسه را به سمت خود کشید اما کیسه از دست او جدا نشد ولی با دیدن بطری در دست دیگر او از کشیدن کیسه به سمت خود منصرف شد و مشغول به برداشتن بطری از دست دیگر شد؛ با این حال استخوان های دستی که کیسه را داشت از هم پاشید. شخص سر بطری را باز کرده نامه داخل ان را خواند :
«چشم تنگ مال دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور »
کیسه را از دستش کشید سر آن را باز کرد و مشاهده کرد که در آن حدود دوازده هزار سکه طلا بود با خوشحالی تمام سکه ها را برداشت و به سمت خانه اش روانه شد. در خانه نشست و با شگرفی فراوان سکه ها را نظاره می کرد و نقشه خرج کردن سکه ها را می کشید از انجا که کار روزانه اش فروش خارهای بیابان به مردم شهر بود لذا بسیاری از مردم او را می شناختند که مرد فقیری است پس نمی توانست سکه ها را یکجا به شهر برده و خرجشان نماید. به همین علت موضوع را با دوست نانوایش که در شهر زندگی می کرد مطرح نمود و از وی درخواست نمود که موضوع را برای کسی دیگر مطرح ننماید. اما سخنی که از دهان در رفت به دهان بر نمی گردد ؛ دوستش در جوابش گفت اگر سکه ها را با من نصف کنی به کسی چیزی نمی گویم و الا ...
شخص صحرانشین با اندوه فراوان به خانه برگشته در کنار کیسه نشست و به کار احمقانه خود فکر می کرد تا اینکه خوابش برد. شبانگاهان با صدای در از خواب بیدار شد و دید که دوست نانوایش به همراه چند نفر دیگر با قمه و خنجر و... به سراغش آمده اند به او حمله کرده او را به شدت مجروح ساختند به گونه ای که خون از بدنش به شدت خارج می شد و نزدیک مرگش رسید آنگاه بود که کاغذی برداشت روی ان نوشت :
«چشم تنگ مال دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور »
کاغذ را پیچید  در دستش گرفت و در حالی که چشمش به سکه ها بود ...




طبقه بندی: امین رضویان، 
.: Weblog Themes By Pichak :.




تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ