تبلیغات
جوانان مسجد ابوبکر صدیق (رض) شهرستان خواف - ღღღ یادی از مادر ღღღ
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

جوانان مسجد ابوبکر صدیق (رض) شهرستان خواف
 

به وبلاگ من خوش آمدید
 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 اسفند 1390 توسط
ღღღ یادی از مادر ღღღ

      مامان من این جوری بود :

4 ساله که بودم فكر می كردم مامانم هر كاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله که بودم فكر می كردم مامانم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فكر می كردم مامانم از همة مامانا باهوشتره.

8 ساله که شدم ، گفتم مامانم هر چیزی رو هم نمی دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه مامانم بچه بوده همه چیز با حالا كاملاً فرق داشته.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه که مامان هیچی در این موردا ندونه ! اون دیگه پیرتر از این شده كه بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله كه شدم گفتم : زیاد حرف های مامانمو جدی نگیرم اون خیلی اُمله !

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفت گیر اُورده .

18 ساله كه شدم گفتم: وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله كه شدم گفتم: پناه بر خدا این مامان ما هم بد جوری از رده خارجه!

25 ساله كه شدم دیدم نه بابا اینجورام نیست،  باید بعضی چیزا رو ازش بپرسم ، زیرا مامان بالاخره  در مورد بعضی چیزها می دونه، فقط با موضوعات جدید  سروكار نداشته .

30 ساله که شدم به خودم گفتم بد نیست از مامان بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره !

40 ساله كه شدم مونده بودم که مامان چطوری از پس این همه كارا بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره !

50 ساله كه شدم حاضرنبودم بدون مشورت با او دست به هیچ کاری بزنم.

55 سالم که شد دلم میخواست همه چیزمو بدم كه مامانم برگرده تا بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ! مامانم دیگه از دستم رفته بود !





طبقه بندی: محسن زبردست، 
.: Weblog Themes By Pichak :.




تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ